𝚎𝚏𝚘𝚛𝚒𝚢𝚊

لایک و کامنت فراموش نشه:>

سیب...

شعری از استاد «حمید مصدق» 

 

تو به من خندیدی

و نمیدانستی 

من به چه دلهره از باغچهٔ همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید 

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچهٔ کوچک ما

سیب نداشت؟...

 

 

 

<-TagCount-><-PostCommentCount-><-CopyrightNotice->English به جای برچسب Label نوشته شه<-PostMoreLink->
به جای برچسب Label نوشته شه<-likeCount->
<-TagCount-><-PostCommentCount-><-CopyrightNotice->English به جای برچسب Label نوشته شه<-PostMoreLink-><-PostShareText->https://ourrrrrrrr.blogix.ir