𝚎𝚏𝚘𝚛𝚒𝚢𝚊

لایک و کامنت فراموش نشه:>

خواهر شوهر p۵

خواهر شوهر p۵

ممنون از حمایتهای بی پایانتون  

*خواهر شوهر*
جمعه بود و طبق معمول ما صبح دیر از خواب بیدار شدیم . خیلی این چند روز حوصله حرف زدن باهاش و نداشتم .
برای همین اصولا سکوت بودیم یا اگه حرفی بود به داد و بیداد می‌رسید .

تازه صبحانه مون تموم شده بود که گوشی شوهرم زنگ خورد و اونم با حالت مشکوکی رفت تو اتاق که حرف بزنه .

یواش دنبالش رفتم ، تن صداش اینقدر پایین بود که هیچ چیز متوجه نشدم .
لباس پوشیده و آماده بیرون اومد و بهم گفت که یک کاری براش پیش اومده و باید بره . بهترین موقعیت بود .

سریع لباس پوشیدم و دنبالش راه افتادم . شوهرم با ماشین خودمون و من سریع یه ماشین گرفتم و دنبالش رفتم .

راننده چند بار گفت که دنبال دردسر نیست و مطمعنش کردم که در سریع دنبالش نمیگیره .


ادامه دارد....

کپی ممنوع * ❌

 

<-TagCount-><-PostCommentCount-><-CopyrightNotice->English به جای برچسب Label نوشته شه<-PostMoreLink->
به جای برچسب Label نوشته شه<-likeCount->
<-TagCount-><-PostCommentCount-><-CopyrightNotice->English به جای برچسب Label نوشته شه<-PostMoreLink-><-PostShareText->https://ourrrrrrrr.blogix.ir